تبليغاتX
ققنوس

ققنوس

ترسم از سرزمینی است که در آن مزد گورکن از آزادی بیشتر باشد

نامه همسر اکبر گنجی

به نام خدا
ايام، ايام سوگواري اسوه عدالت و تقوي، ياور يتيمان، غمخوار بي پناهنان و احياگر حقوق پايمال شده مظلومان، حضرت علي(ع) است. به سوگ كسي نشسته‌ايم كه يكي از دغدغه‌هايش در واپسين دم حيات، بي عدالتي در حق قاتلش بود: "او به من يك ضربت زد، شما نيز به او يك ضربت بزنيد." از روح بزرگش استمداد مي‌كنيم و در برابر حقانيت و ابهت نظر و عملش سر تعظيم فرود مي‌آوريم.معصومه شفیعی
دوستان، سروران! بنا نداشتم در اين ساعات ملكوتي، مزاحم اوقاتتان شوم و با سخنان ملال انگيزم، باري هر چند خُرد بر دوشتان بگذارم، اما چه كنم؟ وقتي كارد به استخوان مي‌رسد، وقتي بعض در گلو مي‌شكند و تو نمي‌خواهي فرزندت، شريك اين سيل اشك باشد، وقتي همه درها را بسته‌ مي‌بيني، وقتي هر چه بيشتر تلاش مي‌كني كمتر نتيجه مي‌گيري، وقتي شاهد ذره ذره آب شدن و از دست رفتن عزيزت و شريك همه هستي‌ات هستي و جز او چيزي براي از دست دادن نداري، وقتي سخن حق‌ات را همه تأييد مي‌كنند ولي ياراي ياريت را ندارند، وقتي كه لحظه لحظة زندگيت، خوابت، خوراكت از نگراني و اضطراب پُر مي‌شود، وقتي كه خود را در انتهاي خط مي‌بيني، آنگاه مثل من مي‌شوي و مثل من تصميم مي‌گيري.
اميد داشتم كه در ليالي قدر، آقاي گنجي را روانه منزل كنند تا دل خانواده‌اش شاد شود، مخصوصاً دل مادر پرپر، بيمار و غمگينش، ولي اين كار را نكردند. اميد داشتم كه بعد از 52 روز كه او را ملاقات مي‌كنم، دلشاد شوم، نيرو بگيرم و دست پر به منزل برگردم و با لبي خندان كل ملاقات را براي بچه‌ها تعريف كنم تا آنها نيز در شاديم شريك شوند، ولي نشد.
دوستان! واقعيت اين است كه روز دوشنبه 25/4/84 بعد از 52 روز بي خبري محض، به همراه مادر آقاي گنجي و وكيل ايشان – آقاي دكتر مولايي- به ملاقات رفتم. وقتي گنجي را ديديم در نگاه اول او را نشناخيتم؛‌ بسيار نحيف و تكيده شده، با موها و ريشي ژوليده و بلند.
همه گريه مي‌كرديم او نيز ما را همراهي مي‌كرد. چيزهايي كه او براي ما تعريف كرد دلمان را ريش و آه همه ما مخصوصا مادر ايشان را دو چندان كرد. آقاي گنجي اين‌گونه تعريف كرد كه:‌
دو سه روز بعد از آخرين ملاقات ما- چهارم شهريور- در بيمارستان ميلاد، تيم ويژه عملياتي دستگاه قضايي كاغذ و خودكار براي گنجي مي آورند و از او مي خواهند كه كتباً مانيفست جمهوري‌خواهي و پاسخ نامه آيت ا... منتظري و آقاي دكتر سروش را پس بگيرد؛ او قبول نمي‌كند؛ در مرحله بعد از او مي‌‌خواهند دو نامه مذكور را پس بگيرد، او باز هم قبول نمي‌كند؛ در مرحله آخر به او مي‌گويند كتباً تعهد بده اگر بيرون رفتي،‌هيچ حرفي نزني و هيچ مصاحبه اي نكني؛ گنجي باز هم زير بار نمي‌رود. سپس آنها
در محل بيمارستان ميلاد در قرنطينه طبقه 12، چند نفري بر سر گنجي مي‌ريزند و طي يك روز او را سه بار به شدت مورد ضرب و شتم قرار مي‌دهند به طوري كه غرق خون مي‌شود و دستش جراحت عميقي بر مي‌دارد؛ سرش را به شدت به تخت مي‌كوبند و در حالي كه الفاظي بسيار ركيك و زننده به كار مي‌بردند، مي‌گفتند: كسي كه چنين است، "خودش بايد برود" ما با او فلان و بهمان مي‌كنيم. ماجرا به همين جا ختم نمي‌شود، پس از چند روز سرپرست آن تيم عملياتي، كه "سماواتي" ناميده مي‌شود به آقاي گنجي مي‌گويد مي‌خواهيم تو را مرخص كنيم، سپس همان افرادي كه ضرب و شتم گنجي را به عهده داشتند، براي ترخيص او مي‌آيند. گنجي اعتراض مي‌كند، سماواتي مي‌گويد: "اينها مي‌خواهند از تو دلجويي و عذرخواهي كنند" لذا گنجي را از بيمارستان سوار ماشين مي‌كنند به بزرگراه چمران كه مي‌رسند يكي از ماموران از صندلي جلو به عقب مي‌آيد و روي پاهاي گنجي مي‌نشيند به او چشم بند مي‌زنند و در حالي كه فحاشي مي‌كردند دست‌هاي او را به صورت قپاني از پشت دستبند مي‌زنند. دستبند قپاني زدن باعث آسيب ديدگي شديد كتف چپ آقاي گنجي مي شود. با وجود در رفتگي و درد شديد كتف او را به درمانگاه نمي‌برند، بلكه به بند انفرادي 2 الف مي‌برند، به او دارو هم نمي‌دهند، دريغ از يك قرص؛ مسئول بهداري را به بند 2 الف مي آورند تا چند جلسه كتف او را فيزيوتراپي كند.
عزيزان! فرصت ملاقات محدود و بيشتر به گريه و زاري گذشت. من نمي‌دانم چگونه با او رفتار كرده‌اند كه وزنش به 51 كيلوگرم و فشار خونش به 5/7 روي 5 رسيده است.
حال و روز گنجي بسيار بدتر از زماني است كه در بيمارستان ميلاد بود. در آخرين ملاقاتي كه در چهارم شهريور با او در بيمارستان داشتيم نسبتاً رو به راه شده بود و با تغديه، بسياري از مشكلاتي در حال حل شدن بود. زندان، موظف به تغذيه و دارو_ درمان زنداني است چرا مدتهاست در زندان انفرادي به او غذا نمي‌دهند و هيچ ملاقاتي ندارد؟ چرا از دادن داروهايش به او خودداري مي‌كنند؟ مگر مسئولين زندان موظف به رعايت حقوق انساني زنداني نيستند؟
دوستان! مي‌دانم كه شما نيز مثل من كاري از دستتان برنمي‌آيد فقط مي‌خواهم از ظلمي كه بر ما مي‌رود،‌ مطلع باشيد. مسبب و مسئول اصلي اين وضعيت، كساني هستند كه طرف اصلي انتقادات گنجي بودند و هستند.
برايش دعا كنيد و از روح بزرگ پرچمدار عدالت، علي (ع) گشايش و فرجي بجوييد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1:15 PM  توسط saye soroosh  | 

روي جاده ي نمناك

اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
 ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
 و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
 هنوز از خويش پرسم گاه
آه
 چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
 سگي ناگاه ديگر بار
 وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون پاره يا پيرار ؟
 سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
 و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
 پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
 تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
 چه نقشي مي زده ست آن خوب
 به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
 به شوق و شور يا حسرت ؟
دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
 مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
 شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
گهي چونان گهي چونين
كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
 دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
 و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
ولي من نيك مي دانم
چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
 كه او هر نقش مي بسته ست ،‌ يا هر جلوه مي ديده ست
 نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك .

...............................................................................

من و آيينه

 

دلم گرفته دلم گرفته از  تموم عالم و آدم از عرش و فرش از آسمان و زمين از انسان.. نمي دانم در سرم چه مي گذرد انواع حرف ها، هجاهاو صحنه هاي گوناگون را در ذهن مي پرورانم و با آنها زندگي مي كنم يا بهتر بگويم زنده مي مانم ثانيه ها، دقيقه ها، ساعت ها، روزها و ماه ها بدون هيچ توقف و رحم و شفقتي در راهند . پيروزمندانه و با غرور به انسانهايي كه نتوانسته اند قطار سريع السير زندگي را طي كنند مي نگرند و پوزخندي به نشانه پيروزي نثار آنها مي كنند. به جا ماندگان درمانده و مايوس و سرخورده به پايان خود مي انديشند پاياني كه با تولدهمراهشان بوده و آنها چنان غرق در شهوت بوده اد كه غافل شده اند.غرق در پول وثروت ‏,جاه و و چنان مي گماردنند كه گويي هيچگه نخواهند مردو هيچ گاه پاياني براي لذات خود قائل نبوده اند آنان نمي دانستند و نمي خواستند بدانند كه مي ميرند.

گاهي اوغات فكر مي كنم اگر براي خدا وجودي قائل باشيم مرگ عادلانه ترين نعمت اوست . و من به اين مي انديشم كه مرگ چيست؟چرا برخي باشنيدن اسمش حالشان گرگون مي شود.وچنان وحشتي بر آنان غلبه مي كند كه هر بيننده اي را شگفت مي كند(آيا مرگ اينقدر ترسناك است؟)بر خلاف آها گروهي ديگر هستند كه با كمترين ترس و واهمه خود را با مرگ همراه مي سازندوبا مرگ زندگي مي كنند. شايد اندك ترسي كه دارند بخاطر كم بودن اطلاع و تجربه اي از آن است.

با خود فكر مي كنم چرا صادق مرد؟

 يكي از دوستانم تعبير بسيار خوب و جالبي كرد او مي گفت : « زندگي همانند يك پازل مي ماند و هر انسان كه بتواند اين پازل را حل كند به واقعيت مرگ مي رسد » با در كنار هم قرار دادن گوشه ها و زواياي زندگي مي توان مرگ را لمس كرد و به اين واقعيت بزرگ زندگي دست پيدا كرد.مرگ

من مي دانم كه حل آن از همه برنمي آيد و همگان نتوانند فكر مي كنم ابتدا بايد بدانم و در آغاز اين راه بايد بدانم كه چرا بايد بدانم و چگونه بايد بدانم و مي دانم اگر ندانم نيستم و دانستن آغاز بودن است و فهم آغاز يك شروع تازه است. آغازي براي يك پايان كه خود آغاز ديگري است.

من كيستم چرا هستم و چگونه آدمي هستم سلايق و علايقم، روحيات و احساساتم، ذهنيات و مخيلاتم، درد و رنجم، عشق و شورم و غيره چيستند؟!

من عاشق غزلهاي حافظم، دوستدار پنديات سعدي، اشعار عارفانه مولانا، درك سياسي اجتماعي شاملو ، فريادهاي اخوان، روحيات و احساسات لطيف سهراب كه در همين نزديكيها و گلهاي حياط است، تنهاييهاي فروغ و فهم بزرگ صادق، من با شنيدن شعرهاي سهراب به آسمان پروازي وصف ناشدني دارم، با شنيدن اشعار فروغ گويي در كوير زندگي سير مي كنم و با فهم صادق مي فهم با هم به سراغ اقشار مختلف جامعه مي رويم مي بينم آنچه او مي ديد، مي شنوم آنچه او مي شنويد، مي فهمم آنچه او مي فهميد و او فهميد كه زندگي يك هيچ بزرگ است و در اين هيچ چه بسيارند هيچهاي كوچكتر

انگار مادرم گريسته است امشب و من حال ديگيري دارم نه در زمين و نه در هوا خورشيد غروب كرده است، خورشيد غروب كرده است و گويي ديگر هيچگاه طلوع نخواهد كرد

و من مبهوت به غروب غمگيني مي نگرم كه به بغضي سنگين و دلي چركين از انسهاي پوچ و تهي آنان را از ديدار مجدد خورشيد محروم مي سازد و منع مي كند و شب فرا مي رسد شب آرام و سنگين قدم برمي دارد و آهسته آهسته خود را به عنوان رازدار بزرگ طبيعت معرفي مي كند و چه صبور است شب و من مبهوت به آرامش شب مي نگرم نمي دانم كه چرا انسانها غافلند و همچنان بي هدف و بي آنكه بدانند چه مي خواهند در تلاش و تكاپو و در جوش و خروشند بي انكه گاهي بخروشند و گاهي بجوشند و گاهي بيانديشند كه چه مي خواهند و براي كه مي خواهند و من مبهوت به آنان مي نگرم و نظاره مي كنم آنچه انان نمي بيننند.به عبور گيج رهگذراني مي نگرم كه در اين رهگذر به دنبال نام و نان ونشاني به دور باطل خود در دايره دوار زندگي ادامه مي دهند.

به آينه مينگرم

از پس موهاي لخت و بي اراده خود به چشمان خسته اي مي نگرم كه گوئي چنيدين سال است پلك روي هم نگذاشته اند و چندين سال است كه مي گريند براي چشماني كه هرگز نگريسته اند.چشماني كه رگه هاي خون در آن جاري شده اند و ديگر به جاي اشك خون مي گريند .به لباني مي نگرم كه هرگز براي ابراز عشق نتوانسته اند كه بگويند آنچه بايد بگويند و هرگز 32 عروس سپيد پوش خود را به دامادي لبخندي ننشاندند و هرگز به لعل قرمز رنگ تنهايي كه در تاريكي دهانم به سر مي برد اجازه ملاقات بانور را نداده اند و هرگز به هيچكس هيچ اجازه اي نداده اند زيرا هيچگاه براي هيچ كاري اجازه اي نداشته اند و خود محصور و زنداني بوده اند و ملزم به اجراي فرامين .

به دستهاي خود مي نگرم به دستهاي لاغر خود كه حتي طاقت نوشتن چند سطري را هم ندارند و با عرق خود مي گويند ديگر بس است ديگر بس است. دستهايي كه با هم جفتند

ولي هيچگاه نتوانسته با هم باري هر چند كوچك را بردارند هر كدام ساز خود را مي زنندو چه سمفوني بي نظم و آشوبي. به تن مجروح و فرطوط خود نگاهي حقيرانه مي اندازم تني كه زير بار كوه مشكلات و در پس تلاطم بي پايان درياي مواج زندگي فرسوده شده است.

واي چه بلايي به سر من آمده است؟

و من مبهوت به خود مي نگرم به زوال غمگين خود

چقدر خسته ام پلكهايم سنگين شده اند. شايد به خواب مي روم شايد هم در حال مرگ افتاده ام حال خوشي دارم گويي در هوايي و در فضايي به غير از اين فضا سير مي كنم. يك طيف نور با سرعت باد به سمت من در حركتند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 5:17 PM  توسط saye soroosh  |