تبليغاتX
ققنوس

ققنوس

ترسم از سرزمینی است که در آن مزد گورکن از آزادی بیشتر باشد

حکم سیاسی یا نقض حقوق بشر

در این چند روزه دوباره شاهد  بودیم که ایران درپی اظهارات نمایندگان کانادا و ایالات متحده آمریکادر  کنوانسیون حقوق بشرمجمع عمومى  سازمان ملل به نقض حقوق بشر محکوم شد و مقامات ایرانی باجار و جنجال و هیاهو سعی داشتند که اثبات کنند که این حکم سياسى و به منظور تحريف واقعيت ها  و به ناحق است! .اما دولت مردان ما غافلند و نمی دانند که چشمان تیز بین نهاد های حقوق بشری آنان را نظاره میکند.مگر در همین جمهوری اسلامی زهرا کاظمی ها را نکشتند٬گنجی ها را به زندان نینداختند٬وبلگ نویسان را آزار ندادندو ده ها مورد دیگر که اگر بخواهم نام ببرم توماری به چه بلندی درست خواهد شد.خوب گیریم که این حکم سیاسی بوده! آیا این رفتار ها از شما سر نزده ؟شما که ادعا دارید حکومت بر مبنای اسلام است و احکام اسلامی در جامعه اجرا میشوندآیا در اسلام این رفتار ها جایی دارد و آیادر همین اسلام و قرآن و احادیث به حکومت کنندگان سفارش به مدا را و تصاحل وتصامح نشده؟  رعایت حقوق زندانیان٬ دگر اندیشان ودر کل مردم٬ در نهج البلاغه گوش زد نشده؟ این همان مثال معرف است که (کبک در مواقعی که احساس خطر می کند سر خود را به زیر برف میکند و به خیال خود گمان میکند کسی او را نمی بیند ).

در عصر انفجار اطلاعات این گونه صحبت ها از جانب دیپلمات های ما خنده دار است.بهتر است با یک نگرش عقلانی و مبتنی بامنافع ملی تصمیمی درست اتخاذ شود.با این بگیر و ببند ها غولی برای نظام  درست میشود که هر سر آن را میزند دو سر دیگر در می آورد.به طور مثال اگر امروز من در روز دویست بازدید کننده داشته باشم فردا که مرا بگیرند قطعا باز دید کندگانم افزایش خواهد یافت حالا به هر علتی .

به امید روزی که کبوتر آزادی آزادانه بر فراز ایران و در کل٬ جهان بال بگشاید و سبک بال و آسوده پرواز کند.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 2:30 PM  توسط saye soroosh  | 

ديار کور دلان

برگرفته از وبلاگ تيک
مردم سنگدل

نه شکنجه گر مرا ترساند،
نه آخرين سقوط بدن،
نه لوله تفنگ های مرگ،
و نه سايه های روی ديوار.
نه شب، هنگامی که روی زمين
آخرين ستاره کم نور درد جای دارد،
اما آن چه مرا به هراس می افکند،
سهل انگاری کورکورانه مردم سنگدل بی رحم است
...

روزهاست كه ننوشتم ، انگار نوشتن را فراموش كرده ام ، جاي دكمه هاي كيبورد برايم غريب شده است ، حتي اين اديتور قديمي كه بوي دوران dos  را مي دهد. شايد پوست انداخته ام ، پوست جديدام شايد كمي زمخت شده باشد، شايد آنقدر زمخت كه قلم نمي تواند در ميان انگشتانم برقصد ، پير شده ام ، محتاط و به مقداري محافظه كار . لباس هاي پيرمردي مي پوشم ، به حرفهاي احمقانه مردم لبخند مي زنم و ترجيحا در تمامي بحث ها سكوت مي كنم ، تئاتر خونم زياد شده ، از سينما و تمامي تصويرهاي مجازي فراري شده ام ، دنياي رئال را تجربه مي كنم ، بدون هيچ واسطه اي ، عشق را ميان دستان گرم حس مي كنم ، تا در ميان آواهاي اختراع گراهام بل . خوب شايد هم اين نوعي زندگي باشد ، با هست ها زندگي كردن .
به احمق ها مي خندم ، به تمامي فعالين سياسي ، حتي همين راننده هاي تاكسي !! به نت ورک ماركتينگ ها ، به اين ملتي كه در توهم زندگي مي كند ، به ملتي كه دوست دارد بخوابد و ميليونر شود ، دوست دارد توي تاكسي و وبلاگ با بحث سياسي كليه مشكلات مملكتش را حل كند ، صبح كه بيدار مي شود توي جوراب هاي كنار شومينه اش پاپانوئل برايش دموكراسي به عيدي آورد ...
من به توهم مي خندم ، به با يادها زندگي كردن ، به در ماوراالطبيعه زندگي كردن ، به در متافيزيك غرق شدن و به در آرزوها خفه شدن .
من اين هم ، هميني كه بر اين صندلي نشسته است ، دستاني كه كيبورد را لمس مي كند ، چشماني كه مانيتور را مي بيند ، زباني كه مزه مي كند ، بينيي كه مي بويد و گوشهايي كه مي شنود، جز اين ها هيچ چيز ديگري نيستم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 3:15 PM  توسط saye soroosh  |