دختر کبريت فروش
دم دماي غروب بود ، من خسته از کار هاي روز مره به سمت خانه در حرکت بودم ،دختري با لباس هاي مندرس و صورتي معصوم که از پس آن مي توانستي سختي سالهاي زندگيش را بخواني به طرفم آمد و گفت(تو را به خدا يک فال از من بخر،خواهش مي کنم)فال هاي خوشبختي در دستش بود اما اثري از خوشبختي را در چهره اش نمي ديدم.از او فالي خريدم و به راه خود ادامه دادم وبا خود مي انديشيدم که سهم او از زندگي چقدر است؟
او يک ايراني است و به عنوان يک ايراني طبعا حقوقي دارد! چه کسي مسئول است؟
هر روز در روز نامه خبر هاي اين گونه را مي خوانم از کودک آزاريها وشکنجه زنان توسط مرداني که خود به نوعي تحت شکنجه اند.شايد يکي از علل چنين حوادثي نبود قانون مناسب است و چون در کشور ما قوانين از دين برداشت و استنباط ميشوند مي توان گفت برداشت ها از دين غلط است.
برداشتي که مردان را جنسي برتر،عاقل تر و زيرک ترعنوان ميکند و به آنان امتياز هاي گوناگون ميدهد.(چه کسي مسئول اصلاح اين باور غلط است ؟)شايد دخترک قرباني اين رويکرد باشد،شايد به دليل نداشتن نظام تامين اجتماعي قدرتمند دچار اين وضع شده وشايد هم دليل ديگري دارد.با خود فکر مي کنم بهتر است حاکمان ما به جاي شيطنت در عرصه بين المللي وسخناني که باعث شود انواع و اقسام تحريم ها کار را به جايي برساند که تعداد کودکان خياباني را افزايش دهد با منطق و تدبير رفتار کنند و به فکر چاره انديشي باشند .در پايان شعري را که در فال آمده مي نويسم .
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
هميشه پيشه من عاشقي و رندي بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
